تبليغاتX
سوزی کوچولو
سوزی کوچولو
 
شهر عشق
اینروزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست

خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست

وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید

معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست

اما من که آخرین عاشق دنیام

ماهی مونده به خاکو قعر دریام

از همه دنیا برام یه چشمه مونده

چشمه ای به وسعت همه نفسهام

از همینه که همه عمرمو مدیون توام

تویی که عزیز تر از عمر دوباره ای برام

بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه

حتی دستام به زریح تو دخیل التماسه

خسته و زخمی دست آدمکهای بدم

پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم

من برای گم شدن از خودو غرق تو شدن

راه دور عشقمو پیمودم اینجا اومدم

بی نیازی به تن قلندرم تنهالباسه

حتی دستام به زریح تو دخیل التماسه

 
لینک نوشته
پنجشنبه سی ام آذر 1385 --  

قایقی خواهم ساخت

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خواب غریب ... !

 
لینک نوشته
پنجشنبه سی ام آذر 1385 --  

ساختن دنیای پاره شده

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:
   -"بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟"
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"
پسر جواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.

مرجع : داستانهاي پائولوكوئليو

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 --  

درس پروانه
مردی ، ساعت های متوالی نشسته بود و به تلاش پروانه ای برای خروج از پیله اش نگاه می کرد.پروانه توانست حفره کوچکی ایجاد کند، اما بدنش بزرگتر از آن بود که از آن حفره بگذرد.بعد از زمان درازی ، به نظر رسید که خسته شده و بی حرکت ماند.
مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند: با دقت بقیه پیله را باز کرد و بی درنگ پروانه را آزاد کرد. اما بدن پروانه مچاله و کوچک بود.
مرد همچنان پروانه را نگاه کرد ، امیدوار بود که هر لحظه بالهای پروانه باز شوند و به پرواز در آید .اما هیچ اتفاقی نیفتاد. پروانه ، بقیه زندگیش را با بدنی مچاله و بال های به هم چسبیده گذراند . نمی توانست پرواز کند.
مرد نیکوکار نفهمیده بود که آن سوراخ کوچک و تلاش پروانه برای عبور از آن سوراخ، روشی است که طبیعت برای ورزیده کردن بدن و تقویت بال های پروانه به کار می برد.
گاهی کار طاقت فرسا ، درست همان چپزی است که ما را برای رویارویی با مانع بعدی آماده می کند .کسی که از این کار طاقت فرسا خودداری کند ، یا کسی که کمک نادرستی بگیرد ، نمی تواند به شرایط شرکت در مسابقه بعدی دست یابد، و هرگز نمی تواند به سوی سرنوشتش پرواز کند.
 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 --  

مسافر

در قرن پیش ، جهانگردی امریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروف لهستانی ، حافظ اعیم را ببیند. جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی ، در اتاقی ساده زندگی می کند . اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن ، فقط میز و نیمکتی در اتاق دیده می شد.
جهانگرد پرسید:"لوازم منزلتان کجاست؟"
روحانی گفت:"مال تو کجاست؟"
مسافر گفت "لوازم من؟ اما من این جا فقط مسافرم."
روحانی گفت:"من هم همین طور."

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 --  

کیک بهشتی مادر بزرگ
پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد :مدرسه، خانواده ، دوستان،...
مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است ، از پسر کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو مثبت است.
- روغن چطور؟
- نه!
- وحالا دو تا تخم مرغ.
- نه مادر بزرگ!
- آرد چی ؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟
- نه مادر بزرگ ! حالم از همه شان به هم می خورد .
- بله ، همه ی این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند ، یک کیک خوشمزه درست می شود. خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند. خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم . اما او می داند که وقتی همه ی این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است . ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه ی این پیشامد ها با هم به یک نتیجه ی فوق العاده می رسند.
 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 --  

اعتماد نادیده
امپراتور به مرد روحانی گفت:"خیلی دلم می خواهد خدای شما را ببینم."
روحانی پاسخ داد:" غیر ممکن است."
امپراطور:"غیر ممکن ؟ چطور می توانم زندگی ام را به کسی بسپارم که نمی توانم ببینم؟"
روحاني:"کیسه ای را که عشق به زنت را در آن نگه میداری ، نشانم بده. بگذار سبک و سنگینش کنم و ببینم میزان عشقت چه قدر است."
امپراطور:"احمق نباش ؛ کسی نمی تواند عشق را در کیسه کند."
روحاني :"خورشید تنها یکی از مخلوقات پروردگار در کیهـــان است و اما نمی توانی مستقیم در آن نگاه کنی . عشـــق را هم نمی توانی ببینی ، اما مـی دانی که می توانی عاشق زنی بشوی و زندگی ات را وقف او کنی. نمی بینی چیزهایی هستند که نادیده ، به آن ها اعتماد کنیم ؟"
 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 --  

آموختن پرواز به اسب

عبارت دل نگرانی ، دو بخش است "دل و نگرانی" یعنی پیش از آن که حادثه ای رخ دهد، دل ما نگران واقعه  باشد . یعنی سعی کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته . یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند، همیشه نامطلوبند .
البته استثتاهای فراوانی وجود دارد. یکی از آن ها قهرمان این داستان کوتاه است:
پادشاه پیری در هندوستان ، دستور داد مردی را به دار بیاوزند. همین که دادگاه تمام شد ، مرد محکوم گفت:"اعلی حضرتا ، شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه می کنند. به گوروها ، خردمندان ، مارگیران ، و مرتاضان احترام می گذارید . بسیار خوب. وقتی بچه بودم ، پدر بزرگم به من یاد داد که چگونه اسب سفیدی را به پرواز در آورم . در این کشور هیچ کسی نیست که این کار را بلد باشد ، باید مرا زنده نگه دارید."
پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.
مرد محکوم گفت :"باید دو سال در کنار این جانور بمانم."
پادشاه گفت :"دو سال به تو وقت می دهم اما اگر بعد از این دو سال ، اسب پرواز نکند ، تو را به دار می آویزم."
مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز روی تنش است . وقتی به خانه رسید ، دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند .
همه جیغ زدند :"دیوانه شده ای ؟از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز در بیاورد؟"
پاسخ داد :"نگران نباشید. اول این که هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند ، یک وقت دیدید که یاد گرفت . دوم این که پادشاه خیلی پیر است وشاید تا دو سال ديگر بمیرد. سوم این که شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم. حالا فرض کنید که انقلاب یا شورش بشود، حکومت سرنگون بشود، جنگ بشود. و آخر این که اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد ، دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم . فکر می کنید همین کم است؟"

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 --  

فیل و طناب
 

مربی حیوانات سیرک ، با نیرنگ ساده ای، مانع فرار فیل ها می شود. ادعا می کنم که این بلا بر سر آدمیان بسیاری آمده است.
وقتی فیل هنوز کوچک است ، پایش را با طناب زخیمی به درخت می بندند. فیل بچه ، هر چند هم که تقلا کند ، نمی تواند خودش را آزاد کند .
تا یک سالگی فیل بچه ، طناب هنوز محکم تر از آن است که فیل بچه بتواند خود  را آزاد کند ؛ فیل بچه تلاش می کند اما موفق نمی شود. سرانجام حیوان می فهمد که طناب همیشه قوی تر از اوست، و از تلاش دست می کشد.
وقتی فیل بزرگ می شود ، هنوز تصور می کند که نمی تواند طناب را پاره کند . در این جا ، کافی است که مربی ، پای او را به نهال یا تکه چوب کوچکی ببندد، زیرا فیل هیچ تلاشی برای آزادی نخواهد کرد.

مرجع : داستانهای پائولو

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 --  

ملانصرالدین همیشه اشتباه می کرد

ملانصرالدین هرروز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی ، حماقت او را دست می انداختند . دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و یکی از نقره . اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد . هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب می کرد.
تا این که مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملانصرالدین را آن طور دست می انداختند ، ناراحت شد. در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت:
-" هر وقت دو سکه به تو نشان دادند ، سکه ی طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیر تو می آید وهم دیگر کسی دستت نمي اندازد."
ملانصرالدین پاسخ داد :" ظاهراً حق با شماست. اما اگر ســـــکه طلا را بردارم ، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هـایم . شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام."
" اگر کاری که می کنی ،هوشمندانه باشد ، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند."

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 --  

از سرعت خود بكاهيد

شوان راهب ، همیشه به شاگردانش اهمیت مطالعه ی فلسفه جهان باستان را گوشزد می کرد. یکی از شــاگردها که بسیار با اراده بود ، تــمام درســهای شوان را می نوشت و بقیه روز را به تأمل بر اندیشه های کهن میگذراند.
سال بعد بیمار شد ، اما همچنان د رکلاس های درس حاضر می شد.
به استاد گفت:"هرچند بیمارم اما به مطالعه ادامه می دهم. در آستانه رسیدن به فرزانگی ام  و نباید وقتم را تلف کنم."
شوان به خشم آمد و گفت:
   -"از کجا می دانی که فرزانگی پیش روی توست و باید همواره دنبالش بدوی؟ شاید پشت سرت باشد و می خواهد به تو نزدیک شود، اما تو نمی گذاری و مدام فرار می کنی .آرام بگیر و بگذار اندیشه ها شکوفا بشوند ، این شیوه رسیدن به فرزانگی است."

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 --  

رویا
هر شب در رویاهایم تو را می بینم                    احساست می کنم
اینگونه است که تو را می شناسم                      ادامه خواهم داد
اینگونه باش ...!
علی رغم پیچ وخم های دور و فاصله کهکشانهایی که بین ماست
بیا وخودت را به تماشا بگذار
اینگونه باش ... !
نزدیک ، دور ، هر کجا که باشی ایمانم را از دست نخواهم داد
اگر چه شبها بسیار سختند
ادامه خواهم داد که یکبار دیگر تو در را می گشایی واینجا هستی
اینجا در قلب من
و قلب من ادامه خواهد داد
عشق تنها یکبار برای هرکس می آید و برای تمام عمرش می آید و نخواهد رفت تا مابیائیم
عشق همان بود که ورزیدیم حقیقتاً همان یکبار
و از پس بدان آویختیم و تا ابد همه زندگیمان با آن پیش خواهد رفت
تو اینجایی پس چیزی نیست که از آن بترسم
می دانی که قلبم همچنان ادامه خواهد داد
وتا همیشه عاشق می مانیم
عاشق ، جوان وساده دل
و قلب من همچنان خواهد تپید و من اینها را در قلبم جاودانه نگاه خواهم داشت
و قلبم همچنان ادامه خواهد داد .
 
لینک نوشته
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 --  

دل تنگی
دلم که بگیرد می گریم

و می گذارم که ماهی کوچک قلبم آبی بی کران اقیانوس را سیر سیر سیر بنوشد

دلم که بگیرد ...

 
لینک نوشته
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 --  

اسرار جهان اجانین
نام کتاب: اسرار جهان اجانین

نویسنده: سید ناصر اشرف

انتشارات جامعه

تعداد صفحات: 240

اسرار جهان اجانین (1)

مراسم و عرف خاص اجانین

زندگی اجانین هزاران هزار سال قبل از انسانها آغاز گردیده و دارای نظم و قانونی است که برای ما انسانها اصلاً قابل درک نمی باشد. اگر انسانی بدون اطلاع به هر طریقی به جهان آنها مرتبط شود، مسلماً چون با آن قوانین آشنایی ندارد، صد در صد دچار خطا و اشتباه می شود. در آن صورت است که اجانین هم بسته به تأثیر عمل آن فرد، او را مجازات می نمایند. ارتباطات به طرق مختلفی امکانپذیر است. اول از همه ارتباط از طریق خواندن اوراد و واژه های خاصی است که جهان ما را با جهان اجانین مرتبط می نماید.

اجانین و انسانها از زمانهای قدیم با یکدیگر ارتباط داشته اند. این ارتباط معمولاً مابین علماء جن و علماء انسان صورت می پذیرد. نحوه ارتباط را معمولاً اجانین بیان می کنند برای مثال، جملات و کلمات خاصی را به انسان داده و از آنها می خواهند زمانی که به دانشمندان جن احتیاج دارند، با خواندن آن جملات و واژه ها آنها را احضار کنند.

حال اگر افراد ناآگاه با خواندن این جملات آنها را بدون دلیل احضار نمایند، احساس می کنند توسط انسانها مسخره شده اند آن زمان است که به تأدیب آن شخص می پردازند. گاهی اتفاق می افتد که انسان با استعمال مواد مخدر و توهم زا پا به جهان اجانین می گذارد و از روی ترس اقدام به اعمالی می کند که به ضررش تمام می شود.

برای جلوگیری از این پیشامدها، کافی است انسان دانش کافی نسبت به جهان اجانین داشته باشد و اگر دانش کافی ندارد تنها با گفتن نام خداوند در آغاز هر کار، محیط را از اجانین خالی کند و اگر هم به صورت نا خود آگاه وارد جهان آنها گردید و يا به هر صورت با این موجودات روبرو شد، اول از هر چیز باید ترس را از خود دور کند و یک حالت بی تفاوتی نسبت به این موجودات در خود ایجاد نماید.

این حالت بی تفاوتی و خواندن سوره هایی مانند فلق، ناس، جن، توحید، قدر و کافرون حصاری محکم دور انسان بوجود می آورد که با این حصار ارتباط ما با اجانین قطع می گردد و اگر هم انسان علم و دانش کافی درباره اجانین و ارتباط با آنها را بیابد، می تواند از برقراری ارتباط با آنها سودهای علمی و معنوی فراوانی ببرد، زیرا پریان که اجانین یکتاپرست و مسلمان هستند، از علوم بسیار پیشرفته ای بهره می برند.

هرکس که بتواند با پریان مسلمان ارتباط برقرار نماید، مسلماً می تواند از علوم آنها استفاده کند هرچند افرادی که توانایی ارتباط با اجانین را دارند، تنها در راههای پیش پا افتاده از آنها استفاده می کنند مثلاً برای اینکه از حال و وضع شاگردان خود مطلع شوند از این موجودات استفاده می کنند یا زنی که به شوهرش مظنون شده پیش این گونه افراد می رود و از آنها می خواهد که بگویند آیا شوهرش با زنی در ارتباط هست یا نه.
شناخت اجانین و جهان اجانین دارای اهمیت کاملاً حیاتی برای انسانهاست، زیرا بعضی از انواع این موجودات کاملاً در سعادت و شقاوت ما انسانها نقش مؤثری ایقا می کنند. هرچه شناخت انسانها از این موجودات بیشتر باشد، مسلماً در سعادت و شقاوت خود هم مؤثرتر خواهد بود.

جن کلمه ای کلی است برای موجوداتی که در محدوده موجی پارامغناطیسی دارای هستی و حیات هستند.عقل و هوش اجانین رابطه معکوسی با پروازشان دارد. به طوری که آن نوع از اجانین که دارای عقل و هوش بیشتری هستند، از توانایی ذاتی پرواز برخوردار نمی باشند و آن نوع از اجانین که از توانایی پرواز سریع برخوردار هستند، از عقل و هوش نوع اول برخوردار نمی باشند. تمامی این انواع دارای عقل و اختیار هستند و همین عقل و اختیار باعث گردیده مانند تمامی موجودات مختار در روز معاد برای پاسخگویی به اعمالشان پاسخگو باشند.این موجودات علاقه وافری به مطرح شدن دارند، توانایی پذیرفتن صورتها و اشکال متفاوت را دارا هستند.

داستان هام

داستان هام، نبیره ابلیس از این قرار است که روزی پیامبر اسلام در مسجد مشغول رسیدگی به امور مسلمین بود که متوجه بلوا و هیاهوی عجیبی خارج از مسجد گردید، سلمان فارسی را فرستاد تا اطلاعات لازم را کسب نموده و نزد پیامبر آورد. سلمان پس از بازگشت فرمود: موجودی به سمت مسجد می آید که شبیه انسان است اما دارای چهره ای هراس انگیز است که مسلمانان را ترسانیده و مسلمانان در حال فرار از اطراف او هستند.

در همین اثنا این موجود ترس آور وارد مسجد می گردد مسلمانانی که در مسجد بودند با دیدن او، خود را برای فرار آماده کردند که ناگهان بانگ محکم پیامبر آنها را به خود آورد. پیامبر رو به این موجود کرد و با صدایی که محکم و کمی بلند بود فرمود: ای بنده خدا! کیستی که با این شکل و شمایل باعث ترس مسلمین گردیده ای؟ موجود مذکور خود را هام، نبیره ابلیس معرفی نمود و گفت: ای خاتم پیامبران خدا، من نبیره ابلیس هستم و این شکل و هیبت، زیباترین شکلی است که توانسته ام برای خود ایجاد کنم، اما اینکه خدمت شما رسیده ام.. گمشده ای دارم که سالیان درازیست به دنبال او می گردم. از هرکسی کمک خواستم، کسی نتوانست یاریم کند تا اینکه جدم ابلیس گفت: تنها کسی که می تواند تو را یاری کند، آخرین پیامبر خداوند است. ناچار من سالیان درازی انتظار کشیدم تا متوجه شدم آخرین پیامبر الهی مبعوث شده است. پس خودم را به شما رسانیدم تا گمشده ای را که هیچ یک از پیامبران، او را نمی شناختند، توسط شما بیابم.

پیامبر(ص) فرمود: ای هام، گمشده ات کیست؟ و هام عنوان کرد: زمانی که من طفل کوچکی بودم، متوجه شدم که جدم هر روز به سراغ آدم رفته، او را شماطت می کند. آدم که صد سال از هبوطش به زمین می گذشت، همچنان تنها بود و از دست جدم ابلیس خلاصی نداشت. یک روز که من نزدیک آدم و ابلیس بودم، متوجه شدم که آدم به درگاه خداوند با گریه و التماس دعا می کند و می گوید: الهی، می دانم که مستحق عذاب هستم اما دیگر شماطتهای شیطان را نمی توانم تحمل کنم، توبه کرده و به تو پناه می آورم تا از شر شیطان محفوظم بداری.

در این زمان مشاهده کردم جوانی گندمگون ظاهر شد و به آدم دعایی آموخت که من در آن دعا نام محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین را شنیدم. چون این دعا را آدم تلاوت کرد، دعایش مستجاب شد و عذابش به پایان رسید. حوا که در هندوستان بود، توسط فرشتگان به پیش آدم در ام القری آمد. به سراغ آدم رفتم و از او پرسیدم: این جوان راهنمای تو چه کسی بود که تا به حال من او را ندیده ام. آدم به من جواب داد که من هم او را نمی شناختم. شاید از فرشتگان باشد اما تو این را بدان که خزاین الهی پر از گوهرهای فراوان است که کسی را از آن اطلاعی نیست.

بدنبال این جوان بودم تا زمان نوح رسید. نوح پس از نهصد سال دعوت مردم، عده ای از فرزندان خود ر که به او ایمان داشتند، سوار کشتی نمود و طوفان بزرگ شروع شد. طوفان به قدری شدید بود که هر لحظه امکان غرق شدن کشتی می رفت. نوح به زحمت زیاد خود را به عرشه کشتی رسانید و از خداوند خواست نا در آن شرایط خطرناک آنان را یاری نماید.

در همین لحظه برای دومین بار گمشده ام را دیدم و او بود که نوح را کمک کرد و دعای نوح بر اساس تعالیم خاص آن جوان مستجاب شد، دریا با ریختن خاکی که به آن جوان به نوح داد و دعاییکه به او تعلیم کرد آرام گرفت. آن جوان تا من به سراغش رفتم ناپدید شد، لاجرم به سراغ نوح رفتم و همان جواب آدم را از نوح شنیدم.

به دنبال آن جوان به آسمان سوم که مجاز به رفت و آمد تا آن آسمان بودم، رفتم... همه جا را جستجو کردم و او را نیافتم.. همچنین بود زمانی که ابراهیم به آتش افکنده شد درمیان آتش این جوان به کمک ابراهیم آمد و او را نجات داد. دریا را برای موسی شکافت و دست عیسی را گرفته، به آسمان برد و من او را بارها دیدم که چگونه با تعالیمش پیامبران مختلف را یاری نمود و من هزاران سال است که دنبال او می گردم حال به خدمت شما آمده ام تا این گمشده را به من بنمایید.

پیامبر(ص) فرمودند: اگر او را به تو بنمایم، چه خواهی کرد؟ هام گفت: اگر او را به من نشان دهی، من مسلمان خواهم شد. پیامبر(ص)، سلمان را به دنبال علی(ع) فرستاد.

زمانی که هام، علی مرتضی(ع) را دید، به پاهای او افتاد و به دست پیامبر (ص) اسلام آورد و در خدمت پیامبر(ص) و علی (ع) بود تا پیامبر رحلت نمود .

هام بعد از پیامبر در خدمت علی(ع) بود تا آنکه جنگ صفین رسید. هام به نزد علی(ع) رفت و از آن بزرگوار درخواست نمود تا با اجازه ایشان در جنگ شرکت نماید. علی(ع) درخواست هام را نپذیرفت و فرمود: تو می توانی به خاطر این که دیده نمی شوی، همه دشمنان مرا نابود کنی و این دور از عدالت است.

هام اجازه خواست که به هیبت انسانی درآمده و به جنگ با دشمنان علی(ع) بپردازد. بعد از کسب اجازه در جگ صفین، همراه عمار و یاسر و دیگر یاران علی (ع) به درجه رفیع شهادت نائل گشت وعلی(ع) بر سر مزار او، عمار و یاسر گریست و این دو را به خاک سپرد.
در مقابل اجانین گمراه کننده و یا همان شیاطین، اجانینی هستند که ارتباط کمتری با انسانها داشته اند، اما هرگاه هم که با انسانی ارتباط برقرار کرده اند، منبع خیر و رشد و پیشرفت برای انسان گردیده و او را در حل مشکلات و تکامل روحی یاری نموده اند که از آن جمله اند طوایف مختلف جن های مسلمان و یکتاپرست و همچنین پریان.

پریان بر خلاف شیاطین که سعی در ترس آور جلوه دادن خود دارند، زمانی که به چشم انسانها می آیند، بسیار نورانی و زیبا هستند.

همانطور که ما در زمین از آغاز تاریخ شاهد نبرد و پیکار حق و باطل بوده ایم، این دو گروه نیز همیشه در حال جنگ با یکدیگرند و زمانی هم که در صلح بسر می برند، برای تجدید قوایشان است.

شیاطین همانطور که همیشه در آرزوی گمراه کردن تمامی انسانها هستند، آرزوی دیرینه ای برای پیروزی کامل بر پریان و یا گمراه کردن آنها دارند، اما چون شیاطین برای پریان نامرئی نیستند، در گمراه کردن آنها به اندازه گمراه کردن انسانها نمی توانند موفق شوند.

نکته بسیار حائز اهمیت در رابطه با پیکار این دو گروه با هم، نتیجه این پیکارهاست و همچنین نتیجه ای که بر زندگی ما انسانها دارد.

زمانی که پریان پیروز می گردند، انرژی سپیدی را در سرزمینهای اجائنه که شامل جهان مادی ما انسانها می شود، وارد می کنند.

این انرژی سپید خواه ناخواه بر جهان ما که به شدت متأثر از امواج پارا مغناطیسی است، اثر می گذارد، تأثیرات مثبتی چون خیر و برکت در زمین به صورت باروری زمینها و باغهای کشاورزی و سالهای پرباران. اما در مقابل هنگامی که در این پیکار شیاطین به پیروزی برسند، شرایط دقیقاً حالتی معکوس پیدا می کند.
ویژگی های خاص اجانین:

1- عمر بسیار طولانی: اگرچه عمر طولانی صفت مشخصه جهان اجانین است اما برای انواع آنها یکسان نمی باشد، زیرا هرچه اجانین لطیفتر باشند، نسب به شیاطین و دیوها که زمخت ترند، عمرشان کوتاهتر است. آنها کمتر عمرمی کنند زیرا سریعتر به جهانهای بالاتر رسیده و تکامل خود را طی می نمایند.

2- توانایی شکل پذیری: اجانین دارای شکل، اندام، صورت و هیبت منحصر به خودشان می باشند، بطوری که هیچ یک از آنها برای شناسایی دیگری دچار اشکال یا اشتباه نمی شود اما به خاطر جهان خاصشان که نسبت به جهان مادی ما از آزادیهای بیشتری برخوردار هستند، در تماس با انسانها توانایی شکل پذیری بسیاری را دارا می باشند.

اجانینی که در زمره دیوها، عفریتها و شیاطین باشند، هنگام شکل پذیری، در مقابل انسانها زشت و کریه جلوه می کنند اما پریان که از لطافت ذاتی برخوردار هستند، در زمان شکل پذیری می توانند به شکل هر انسانی درآیند و زمانی هم که به شکل کسی در می آیند،انسانها آن شخص را نورانی تر و زیباتر می بینند.

3- داشتن سرعت زیاد: اجانین می توانند با سرعت بسیار زیاد در تمامی جهات به حرکت درآیند و در این حرکتهای سریع می توانند اشیاء بسیار سنگین هم با همان سرعت با خود حمل کنند.

4- اجانین یک قدم از انسانهایی که در جهان ماده به سر می برند، جلوتر هستند: آنها بی پرده تر از ما انسانها وقایع را درک می نمایند و این ویژگی باعث گردیده است که شکاف بسیار عمیقی مابین انسانهای جهان مادی و اجانین ایجاد گردد.

ما انسانهای جهان مادی واقعاً در غاری اسیر هستیم که از هر طرف سنگ است و تاریکی. تنها می توانیم از پنج سوراخ بسیار کوچک به نام پنج حواس، دنیا و حقایق را دریافت نماییم، اما این غار برای اجانین وجود ندارد و آنها بسیار آزادتر و بی پرده تر از ما هستند.

 
لینک نوشته
سه شنبه هفتم آذر 1385 --  

سلام به اینجا خوش آمدید این خودمم همین طور که می بینید ورزش کار و سرحال!


yesکلیک کن بعد
همیشه اینجا سر بزن
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

اینارو قبلاً گفتم
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384

آدرس دوستام این پائین
یه یادگار از عشق
عکسهای هنرمندان
ليست وبلاگ هاي فارسي
طراح قالب : کانون آگهی و تبلیغات آراد
تالار پرشین تاک
Blogroll Me!

  RSS